این روزها شبیه آن فروشنده ی خیابانی شده ام...
که به عابران میگوید:
برو بازهم دورهایت را بزن من همیشه همینجا ایستاده ام....
دنیا اگه مردونگی سرش میشد
اسمش دخترونه نبود....
خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم
یکی از ان گریه های شیرین کودکیم را پس بده
رفتنت ویران.....
ای خدااااااا.......
گاهی حجم دلتنگی هایم انقدر زیاد میشود که دنیا با تمام وسعتش،برایم تنگ میشود
دلتنگم، دلتنگ کسی که گردش روزگارش ،به من که رسید از حرکت ایستاد
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید
دلتنگ خودم خودی که مدتهاست گم کرده ام
گذشت دیگر آن زمان که فقط یکبار از دنیا میرفتیم
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه میدهد
دلم برای کسی تنگ است که زیبایی کلامش مرادرعشقش غرق میکند
دلم برای کسی تنگ است که قلبم برای داشتنش عمرها صبر میکند....
فاصله را میگوییم
به خیال خودش من را از تو دور کرده
نمیداند جای تو همیشه امن است
....اینجا در دل من.....
هنوز برایت مینویسم...
شبیه پسرکی نابینا که
هرروز برای ماهی قرمز مرده اش غذا میریزد
آنقد نفس میکشم تا تا تمام شود.....
همه ی آن هوایی که میگیرد
سراغ تو را.......
کفشهایت کو؟
میخواهم آنها را بردارم
تا تو هم مثل بی وفایان هوس رفتن نکنی....
درد دلت را به کسی نگو
چون یاد میگیرد چگونه دلت را به درد آورد!!!!!!
معلم میدانست که فاصله ها چه به روزمان می آورند
که به خط فاصله میگفت: خط تیره __
سلام به همه ی دوستان خوبم
ممنون که سر میزنید
ببخشید که نمی اومدم،نمیتونستم بیام
بالاخره خوب شدم و گچ پامو باز کردم